خداوندِ سبحان، شخصِ بي شرمِ گستاخِ بر گناهان را دشمن مي دارد . [.امام علي عليه السلام]   بازديد امروز: 8   کل بازديدها: 2773
 
تشنه معرفت
 
|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |

|| موضوعات وبلاگ من ||
|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من || تشنه معرفت
|| لوگوي وبلاگ من || تشنه معرفت

|| لينک دوستان من ||
بي معرفت
گل نرگس
ارميا
مظلومترين نگاه تاريخ بقيع
بيقرار ظهور

|| اوقات شرعي ||

|| مطالب بايگاني شده ||
|| آهنگ وبلاگ من ||

|| وضعيت من در ياهو || يــــاهـو
+ سلام بر مهدي
نويسنده: ايرج مرادي(شنبه 11/6/1385 ساعت 6:11 عصر)

به نام خدا


روزهاي شادي و جشن شيعيان است


ماه شعبان ماه رسول الله (ص) است  وشيعيان خود را براي جشن نيمه شعبان آماده مي کنند


چه مي شد اگر امسال جشن ولادت مولا(عج) را در دولت ايشان برگزار مي کرديم 


خدايا مردم دنيا چشم انتظار وجود اويند


او را زود برسان


اللهم عجل لوليک الفرج



نظرات ديگران ( )

+ شبيه يک هنر پيشه خارجي
نويسنده: ايرج مرادي(يکشنبه 15/5/1385 ساعت 4:4 عصر)

امروز يک مطلبي رو در سايت بازتاب، از نوشته هاي آقاي سيد مهدي شجاعي ديدم که خيلي خوشم آمد براي همين اون مطلب رو بدون کوچکترين تغييري در اينجا مي آورم


 


 


 


سيدمهدي شجاعي
* اين داستان در سال 1356 نوشته شده است!


مرد از زن که به شدت احساس زيبايي مي‌کرد، پرسيد:
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌که ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر مي‌کردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟


مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌کنن. به خاطر اين‌که «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فکر کردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد که رو دست خورده، با عصبانيت فرياد کشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌کدوم فکر نمي‌کنن که شبيه «شارون استون» هستن.


زن همچنان معترض گفت: خب، که چي؟
مرد گفت: چون شما فکر مي‌کردين که شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.


مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض کردم که، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد کشيد: اصلا به تو چه که من چه تصوري دارم.
و کيفش را براي هجوم به مرد بلند کرد.


مرد خود را عقب کشيد و خواست که به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم که از سر کنجکاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا کند.
يک نفر به مرد گفت: کجا؟ صبر کنين تا تکليف معلوم بشه.


ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! [و به کت و شلوار مرتب مرد اشاره کرد].
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد که از او فاصله مي‌گرفت، فرياد کشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟


يک نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان که به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌کشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديکه کثافت.


*****


در کلانتري پيش از آن‌که افسر نگهبان پرسشي بکند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاکي‌ام. به من اهانت کرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد که موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌کرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم که شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت کردم.


افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌کرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر که دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه که من شبيه کي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که ايشون شبيه کي هستن؟


مرد گفت: شما اکواين؟
افسر نگهبان گفت: اکو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره که صدا رو تکرار مي‌کنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.


مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌کنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم که فکر مي‌کرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول کشيد تا من حاليش کنم که اينطور نيست. آخرش هم فکر کنم نشد. ديروز اتفاقا کلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شکايت مشابهي.


افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب کرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها کار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.


البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشکل رو دارم. بعضي‌ها فکر مي‌کنن «مارلون براندو» هستن، بعضي‌ها فکر مي‌کنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...
زن آينه کوچکي از کيفش درآورد و با دستمال کاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاک کرد و در حالي که آينه را در کيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد که به دام افتادي.


افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.


افسر نگهبان زهر متلک زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز کرد و پاهايش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم که به دام افتاده باشم. هرجا که تذکري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، کلانتريش هم رفتم. به هيچ‌کس هم بدهکار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.


و کاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و کاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بکوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.


افسر نگهبان پس از مروري کوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممکن است عده‌اي اشکال بگيرند که در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشکال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است].
زن خواست کاغذ را پس بگيرد که افسر نگهبان، کاغذ کوچکي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين کفايت مي‌کنه.


مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مکثي کرد و گفت: خب بدين، اشکال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.


افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشکالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه که...
افسر نگهبان گفت: نه، اشکالي نداره.
و به زن گفت: علت شکايت رو چي بنويسم؟


و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام که شبيه «شارون استون» نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما کرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.


مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، کثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه که حالا بعد من در شکايتم مطرح مي‌کنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه کار کرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده که تکميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حکم مي‌ده.


مرد پرسيد: در مورد اين‌که ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌کنن؟
و با خود ادامه داد: کار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديک بررسي کنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌کنن.
و به ساعتش نگاه کرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.


مرد به زن گفت: من حالا که بيشتر دقت مي‌کنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه کرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به «شارون استون» نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!


مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌کنه.


زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شکايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين کاغذارو هم پاره کنين بريزين دور.


افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شکايتم صرف‌نظر کنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تکليف قانون چي مي‌شه؟!
مرد گفت: قانون که شماره موبايل ايشون رو داره.


افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌کنم.
مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن، رو کرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه که از اول که آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي که کاغذها را پاره مي‌‌کرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما شبيه «شرلوک هلمز» نيستين؟



نظرات ديگران ( )

+ پاي درس فاطمه ( س)
نويسنده: ايرج مرادي(سه‏شنبه 27/4/1385 ساعت 5:31 عصر)

پاي درس فاطمه (س):


«من دنياي دنيا پرستان را دوست ندارم.»


«از دنياي شما سه چيز محبوب من است: تلاوت قرآن، نگاه به چهره رسول خدا و انفاق در راه خدا».


«بهترين شما کسي است که در برخورد با مردم نرم خو و مهربان تر باشد و ارزشمندترين مردم کساني هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.»


«لذتي که از خدمت حضرت حق مي برم، مرا از هر درخواستي باز داشته است. حاجتي جز اين ندارم که پيوسته ناظر جمال زيبا و والاي خداوند باشم.»


«جهاد در راه خدا، مايه عزت و جاودانگي اسلام است.»


«در خدمت مادر باش، زيرا بهشت زير پاي مادران است.»



نظرات ديگران ( )

+ هر آن کس چيز مي بخشد ....
نويسنده: ايرج مرادي(شنبه 10/4/1385 ساعت 11:59 صبح)

:حافظ شيرازي مي گويد


اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را


به خال هندويش بخشم سمر قند و بخارا را


 


صائب تبريزي در جواب حافظ شيرازي مي گويد


اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را


به خال هندويش بخشم تن ودست و سر و پا را


هر آن کس چيز مي بخشد زمال خويش مي بخشد


نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را


 


شهريار در جواب صائب مي گويد


اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را


به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را


هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد


نه چون صائب که مي بخشد تن و دست و سر و پا را


تن و دست و سر و پا را به خاک گور مي بخشند


نه آن دلدار شيرازي که شيدا کرد دل ما را



نظرات ديگران ( )

+ يا ابوالفضل العباس
نويسنده: ايرج مرادي(دوشنبه 5/4/1385 ساعت 4:50 عصر)

 


آبروي آب برد و آب روي آب ريخت    تشنه کامان در عطش، ساقي ميان آب سوخت


 


تقديم به عاشقان حضرت عباس  عليه السلام



نظرات ديگران ( )

+ درد پاداش خداست
نويسنده: ايرج مرادي(يکشنبه 4/4/1385 ساعت 4:55 عصر)

 


 


من اعتقاد دارم که خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي که در راه خدا تحمل کرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است که در اين راه تحمل کرده است، و مي‏بينيم که مردان خدا بيش از هرکس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علي بزرگ را بنگريد که خداي درد است، که گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره کنيد که در دريايي از درد و شکنجه فرو رفت، که نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب کبري را ببينيد، که با درد و رنج انس گرفته است.


درد، دل آدمي را بيدار مي‏کند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏کند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏کند.


انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏کند، فراموش مي‏کند که بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، که در مقابل عالم و زمان، کوچک و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏کند که هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏کند که جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏کند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درک مي‏کند، و دست از غرور کبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏کند.


خدايا! تو را شکر مي‏کنم که با فقر آشنايم کردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درک کنم.


خدايا! تو را شکر مي‏کنم که باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير کردي، تا در ميان توفان‏هاي وحشتناک ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشکوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس کنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تکامل، که با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏کننده‏اش، بيش از هر کس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اکثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.


خدايا! تو را شکر مي‏کنم که مرا با درد آشنا کردي تا درد دردمندان را لمس کنم، و به ارزش کيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير کوه غم و درد بکوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس کشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس کنم.


خدايا! تو را شکر مي‏کنم که تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار کردي، تا از کنار هر حادثه وحشتناک به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شکنجه ‏ها را با سهولت تحمل کنم.


خدايا! تو را شکر مي‏کنم که لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقا»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملکوت اعلي» براي من شکنجه‏اي آسماني باشد که ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.


خدايا! اکنون احساس مي‏کنم که در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي که اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏کنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش کني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير کوه‏هاي غم و درد مرا شکنجه کني، حتي آخ نگويم، کوچکترين گله‏اي نکنم، کمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنکه ذکر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنکه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت کنم، و همه دردها و شکنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات کنم که عزت و ذلت دنيا براي من يکسان است، لذت و درد دنيا مرا تکان نمي‏دهد و شکست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.


خوش نداشتم و ندارم، که دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع کنند، و مرا از ميان توفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم که رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده کنم.


اما هميشه مي‏خواستم که شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداکاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا کنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کس در معرکه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي کسي نماند.


اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع کنند، به خاطر حق دفاع کنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده که احياناً کسب قلب او ثواب داشته باشد.


خدايا! هدايتم کن! زيرا مي‏دانم که گمراهي چه بلاي خطرناکي است.
خدايا! هدايتم کن! زيرا مي‏دانم که گمراهي چه بلاي خطرناکي است.
خدايا! هدايتم کن! که ظلم نکنم، زيرا مي‏دانم که ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم کثيفي است.


خدايا! محتاجم مکن که تهمت به کسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم کن که بي‏انصافي نکنم، زيرا کسي که انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق کسي را ضايع نکنم، که بي‏احترامي به يک انسان، همانا کفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده کنم.


خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاکي، مرا از ياد تو دور نکند.
خدايا! من کوچکم، ضعيفم، ناچيزم، پرکاهي در مقابل توفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح کنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.


خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، که جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي کشمکش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏کشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.


خسته‌‏ام، پير شده‏ام، دل‏شکسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏کنم که اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏کنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.


خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سکني ده


نيايشي بود از عارف شهيد : دکتر مصطفي چمران



نظرات ديگران ( )

+ پاسخ علي(ع) به يک پرسش اساسي
نويسنده: ايرج مرادي(يکشنبه 4/4/1385 ساعت 4:32 عصر)



«آيا هدف وسيله را توجيه مي کند؟»




اين، يکي‌ از مهم‌ترين سؤالهايي‌ است که در فلسفه سياسي‌ مطرح است. پس براي‌ مردم عادي‌ مطرح نيست؟ چرا. اين پرسش براي‌ همگان مهم است و مردم کوچه و بازار نيز با زبان خاص خود در صدد يافتن جواب آن هستند. اين سؤال را به تعبير روان‌تر و روشن‌تر مي‌‌توان چنين بيان کرد: آيا براي‌ رسيدن به مطلوب و مقصود خود، مي‌‌توانيم هرگونه ابزار و وسيله‌اي‌ را به کار ببريم؟ به بيان ديگر، اگر هدفمان خوب باشد، آيا مي‌‌توان براي‌ رسيدن به آن، از وسايل بد و پليد هم استفاده کرد؟ مثلا هدف شخصي‌ آن است که مردم را شاد کند، آيا براي‌ اين کار مي‌‌تواند از هر روشي‌ مثل دروغ و... بهره بگيرد؟ يا آنکه کسي‌ مي‌‌خواهد به قدرت و حکومت برسد، آيا به اين جهت، مي‌‌تواند از نيرنگ و فريب استفاده کند؟ و ... .



نظر واقعي‌ و عملکرد بسياري‌ از سياستمداران ديروز و امروز چنين بوده و هست که آري‌، هدف، وسيله را توجيه مي‌‌کند و به کار بردن هر وسيله‌اي‌ هر چند ضد اخلاق و دين و انسانيت باشد، براي‌ تأمين هدف رواست و «الغايات تبرر المبادي‌» و «خذ الغايات و اترک المبادي‌». اين نظر هر چند بسيار عجيب و تأسف‌آور است، اما مورد قبول بسياري از سياستمداران بوده و هست و بدتر اينکه بر اساس آن عمل مي‌کنند. به طور مثال، «ماکياول» در کتاب «شهريار» چنين نوشته است: «... همگان بر اين نکته واقفند که صفاتي‌ مانند وفاداري‌، حفظ حرمت قول، درستي‌ رفتار و نيالودگي‌ به نيرنگ تا چه پايه در شهريار پسنديده است. اما از آن طرف، در قبال حوادثي‌ که در عصر ما اتفاق افتاده است، خود به چشم مي‌‌بينيم که شهرياراني‌ که زياد پايبند حفظ قول خود نبوده‌اند ولي‌ در مقابل، رموز غلبه بر ديگران را به کمک حيله و نيرنگ خوب مي‌‌دانسته‌اند، کارهاي‌ بزرگ انجام داده‌اند و وضعشان در آخر کار بهتر از آن کساني‌ بوده است که در معامله با ديگران صداقت و درستي‌ به خرج داده‌اند. پس بگذاريد همه اين را بدانند که براي‌ رسيدن به هدف، از دو راه مي‌‌توان رفت؛ يکي‌ از راه قانون و ديگري‌ از راه زور. از اين دو راه، اولي‌ شايسته انسانها و دومي‌ شايسته حيوانهاست. ولي‌ از آنجا که طريقه نخست، غالبا بي‌‌تأثير است، تشبث به طريقه دوم، ضرورت پيدا مي‌ کند... بر شهريار واجب است که حيله‌گري‌ روباه را براي‌ دفع گزند با صولت شير براي‌ نشان دادن قدرت، توأم سازد... يک شهريار دورانديش، هرگز نمي‌‌تواند ـ و نبايد ـ خود را پايبند حفظ قولي‌ که داده است، بشمارد... در نتيجه هر آن شهرياري‌ که در استقرار و حفظ قدرتش کامياب گردد، مي‌‌تواند مطمئن باشد که همگان، از کوچک و بزرگ، بي‌‌آنکه درباره خوبي‌ يا بدي‌ وسايلي‌ که وي‌ براي‌ تحصيل هدفش به کار برده است، انديشه کنند، از آنجا که خود هدف را تصويب کرده‌اند، وسايلش را نيز ـ هر قدر هم پست و ناروا باشد ـ تصويب خواهند کرد».(1)



مثال ديگر، سخن «چرچيل» است. او در کتابي‌ که در تاريخ جنگ جهاني‌ دوم نوشته است، درباره حمله متفقين به ايران مي‌‌نويسد: «اگر چه ما با ايراني‌‌ها پيمان بسته بوديم، قرارداد داشتيم و طبق قرارداد، نبايد چنين کاري‌ مي‌‌کرديم، ولي‌ اين معيارها ـ پيمان و وفاي‌ به عهد ـ در مقياسهاي‌ کوچک درست است، دو نفر وقتي‌ با يکديگر قول و قرار مي‌ گذارند، درست است، اما در سياست، وقتي‌ که پاي‌ منافع يک ملت در ميان مي‌آيد، اين حرفها ديگر موهوم است، من نمي‌‌توانستم از منافع بريتانياي‌ کبير به عنوان اينکه اين کار ضد اخلاق است، چشم بپوشم که ما با يک کشور ديگر پيمان بسته‌ايم و نقض پيمان، بر خلاف اصول انسانيت است. اين حرفها اساسا در مقياسهاي‌ کلي‌ و در شعاعهاي‌ خيلي‌ وسيع درست نيست».(2)



نمونه سوم، عملکرد معاويه است. او صلح‌نامه‌اي‌ را با امام حسن مجتبي‌(ع) امضا کرد، اما دير زماني‌ نگذشت که همه مواد صلح‌نامه را ناديده گرفت و نقض کرد و به صراحت گفت: «اي‌ مردم! آگاه باشيد آن پيمان و شروط، در زير دو پاي‌ من قرار دارد».(3)



و از اين نمونه‌ها، صفحات تاريخ، ده‌ها و صدها و شايد هزارها و ميليونها سراغ دارد و بسيارند انسانها و سياستمداراني‌ که شعار و ادعاي‌ اصول انساني‌ و حقوق بشر و دين و اخلاق داشته و دارند اما اعمال و رفتار آنها طبق دستور شيطاني‌ «ماکياول» است و زشت‌ترين افعال را براي‌ اهداف مادي‌ و حيواني‌ خود مرتکب مي‌شوند. چنان رفتار مي‌کنند که گويي‌ بويي‌ از انسانيت نبرده‌اند و حيواني‌ بيش نيستند و به تعبير قرآن کريم «... اولئک کالأنعام بل هم أضل».



نمونه روشن آن در دوران معاصر، عملکرد خائنانه صدام، رئيس‌جمهور سابق عراق، است که در سال 1359 شمسي‌، آشکارا در برابر چشمان حيرت‌زده جهانيان در پرده تلويزيون عراق ظاهر شد و قرارداد 1975 الجزاير را پاره کرد و عهد و پيمان و قراردادي‌ را که تنها پنج، شش سال از امضاي‌ آن گذشته بود، ناديده گرفت و نقض کرد و به اين وسيله به دست خود، سندي‌ بر رسوايي‌ و پيمان شکني‌ خود پديد آورد! ...



اما در بين سياستمداران تاريخ، به ندرت کساني‌ يافت مي‌شوند که با اعمال و رفتار خود، اخلاق و اصول متعالي‌ انساني‌ را پاس داشته‌اند و عملکرد آنان گواهي‌ مي‌دهد که «هدف» هرگز «وسيله» را توجيه نمي‌کند و براي‌ تأمين اهداف عالي‌ و مقدس نيز بايد از ابزار و وسيله‌هاي‌ اخلاقي‌، انساني‌ و مشروع استفاده کرد. بي‌ترديد يکي‌ از مهم‌ترين سياستمداران جهان و اسوه‌هاي‌ انسانيت، حضرت اميرالمؤمنين علي‌(ع) است.



در مقاله حاضر در صدد آنيم که نظر و سيره آن بزرگوار را در اين موضوع بررسي‌ کنيم. روشن است که تاريخ هيچ موردي‌ را سراغ ندارد که در آن، حضرت علي‌(ع) از روش غيرانساني‌ و خلاف اخلاق و شرع استفاده کرده باشد. اين سخني‌ است که جملگي‌ بر آنند و دوست و دشمن به آن اعتراف دارند و حتي‌ غيرمسلماناني‌ چون «جرج جرداق» مسيحي‌ نيز اميرالمؤمنين(ع) را اسوه انسانيت مي‌شمارند و او را «صداي‌ عدالت انساني‌» مي‌‌نامند. اين در حالي‌ است که امام علي‌(ع) دشمنان بسياري‌ داشت و دارد و بلکه از پردشمن‌ترين انسانهاي‌ روي‌ زمين است و دشمنان از راه‌هاي‌ گوناگون سعي‌ در تخريب شخصيت ايشان داشته و دارند، اما با اين همه، آن قدر گفتار و رفتار و سيره اميرالمؤمنين علي‌(ع) پاک و پيراسته و خدايي‌ و اخلاقي‌ بود که تاکنون ـ و پس از گذشت حدود 14 قرن از عصر ايشان ـ احدي‌ نتوانسته است حتي‌ يک مورد را نشان دهد که در آن، اميرالمؤمنين(ع) براي‌ رسيدن به هدف، از روش و شيوه غير انساني‌ و اخلاقي‌ و شرعي‌ استفاده کرده باشد و بلکه در تاريخ، موارد فراواني‌ ذکر شده است که در آن، اميرالمؤمنين(ع) به خاطر مراعات اصول اخلاقي‌ و انساني‌ و شرعي‌، دچار محروميت و مشکلات اجتماعي‌ و.... شده است و هرگز به هيچ زشتي‌ و بدي‌ و شيطنتي‌ آلوده نشده است.



همه آنچه گذشت، در حالي‌ است که اميرالمؤمنين(ع) روشهاي‌ شيطاني‌ را بهتر از هر انساني‌ مي‌‌دانست و به همه چيز آگاهي‌ داشت و به تعبير خودش: «و الله ما معاويه بأدهي‌ مني‌ و لکنه يغدر و يفجر و لو لا کراهيه الغدر لکنت من أدهي‌ الناس و لکن کل غدره فجره و کل فجره کفره و لکل غادر لوأ يعرف به يوم القيامه و الله مااستغفل بالمکيده و لا استغمز بالشديده».(4) به خدا قسم! معاويه از من زيرک‌تر نيست، اما فريبکاري‌ و خيانت و معصيت مي‌‌کند و اگر مکر و فريب ناپسند نبود، من از زيرک‌ترين مردمان بودم، ولي‌ هر بي‌وفايي‌، گناه است و هر گناه، ناسپاسي‌ و براي‌ هر فريبکاري،‌ پرچمي‌ است که با آن در روز قيامت شناخته مي‌شود. به خدا قسم! من به وسيله مکر، غافلگير نمي‌‌شوم و در سختي‌ها، ناتوان و عاجز نمي‌گردم.



و اين گونه است که پس از بيعت مردم مدينه در سال 35 هجري‌، اميرالمؤمنين(ع) در اولين سخنراني‌، با کمال صداقت و صراحت و قاطعيت مي‌‌فرمايد: «ذمتي‌ بما اقول رهينه و أنابه زعيم ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوي‌ عن تقحم الشبهات. الا و ان بليتکم قد عادت کهيئتها يوم بعث الله نبيه(ص) و الذي‌ بعثه بالحق لتبلبلن بلبله و لتغربلن غربله و لتساطن سوط القدر حتي‌ يعود اسفلکم اعلاکم و أعلاکم أسفلکم و ليسبقن سابقون کانوا قصروا و ليقصرن سباقون کانوا سبقوا. والله ما کتمت وشمه و لا کذبت کذبه و... »(5) ذمه من، گرو سخناني‌ است که مي‌گويم و تمام آن را ضامنم، کسي‌ که عبرتهاي‌ روزگار، مسائل و پيشامدهاي‌ آينده را برايش آشکار سازد، تقوا او را از فرورفتن در گرداب شبهه‌ها بازمي‌دارد. بدانيد که بلاي‌ شما، بازگشته است، مانند آن امتحاني‌ که در روز بعثت رسول الله(ص) بود. سوگند به آن کسي‌ که او را به حق مبعوث کرد، به هم خواهيد خورد و غربال خواهيد گرديد و جدا خواهيد شد تا پايين‌ترين، بالاترين و بالاترين، پايين‌ترين شود و جلو خواهند افتاد، کساني که عقب مانده‌اند و عقب خواهند ماند، پيشتازاني که جلو افتاده‌اند. به خدا قسم! هرگز حقيقتي‌ را پنهان نکردم و هيچ گاه دروغي‌ نگفتم... .



چنانچه ملاحظه مي‌‌فرماييد، اميرالمؤمنين(ع) از همان آغاز زمامداري‌، صادقانه و آشکارا، برنامه آينده خود را بيان مي‌‌دارد و به هيچ وجه حاضر نيست که مانند مدعيان سياست و کياست و ذکاوت، مردم را فريب دهد و با وعده‌هاي‌ دروغين، آنان را جذب کند و بلکه حق را آن‌گونه که هست، باز مي‌گويد و انتخاب را به مردم وا مي‌گذارد، با آنکه بهتر از هر کسي‌ مي‌‌داند که مردم، چه برخوردي‌ خواهند کرد و «ناکثين» و «قاسطين» و «مارقين» چه نقشه و عملکردي‌ خواهند داشت. اميرالمؤمنين علي‌(ع) به نيکي‌ مي‌داند که سرانجام و فرجام کار چيست، اما چون عبد خداست، همان راهي‌ را مي‌‌پيمايد که خدا مي‌‌پسندد و خود را مأمور به تکليف شرعي‌ مي‌داند و نگران آن نيست که نتيجه چه مي‌شود و اين و آن مي‌‌پسندند يا نه؟ آري‌، اين تقواي‌ الهي‌ و رعايت اخلاق و انسانيت بود که او را از به کارگيري‌ شيطنتها و حيله‌ها و نيرنگها و ارتکاب زشتي‌‌ها و بدي‌ها بازداشت و اين ياد خدا و روز قيامت بود که او را پاک و پيراسته ساخت.



و به دليل همين خداپرستي‌ و تقواي‌ الهي‌ است که با شگفتي‌ مي‌پرسد: «أتأمروني‌ أن أطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه؟! و الله لااطور به ما سمر سمير و ما ام نجم في‌ السمأ نجما...»(6)، آيا مي‌خواهيد پيروزي‌ را به وسيله ستم بر رعيت تأمين کنم؟! هرگز نمي‌شود. به خدا سوگند! تا روز و شب باقي‌ است و ستاره‌ها‌ در آسمان مي‌‌درخشد، چنين روشي‌ پيشه نخواهم کرد... هرگز از ابزار نامشروع استفاده نخواهم کرد. يعني‌ چنين نيست که براي‌ رسيدن به پيروزي‌، استفاده از هر وسيله و و روشي‌ روا باشد، بلکه تنها و تنها بايد از روش خداپسندانه و ابزار مشروع بهره گرفت. بنابراين برخلاف نظر «ماکياول»، از ديدگاه اميرالمؤمنين علي‌(ع) هدف هرگز وسيله را توجيه نمي‌‌کند. عملکرد اميرالمؤمنين علي‌(ع) در طول زندگي‌، شاهدي‌ صادق بر ادعاي‌ مذکور است که آن را به بهترين صورت ثابت مي‌‌کند. از جمله دقت و تأمل در شوراي‌ شش نفره خلافت و نظر خاص اميرالمؤمنين علي‌(ع) در اين زمينه، درسي‌ آموزنده است. در حساس‌ترين لحظه نيز حضرت علي‌(ع) بر راستگويي‌ و صداقت پايدار و استوار است و هرگز در فکر دروغ و حيله‌گري‌ نيست. عبدالرحمن بن عوف به اميرالمؤمنين(ع) عرض مي‌‌کند: اگر قول مي‌دهي‌ که به سيره شيخين ـ ابوبکر و عمر ـ عمل کني‌، من به شما رأي‌ مي‌دهم. امام علي‌(ع) مي‌‌داند که با رأي‌ «عبدالرحمن بن عوف» مي‌تواند به خلافت برسد، اما براي‌ به دست آوردن رأي‌ عبدالرحمن، هرگز راه دروغ و ناجوانمردي‌ را پيش نمي‌‌گيرد و به هيچ وجه حاضر نيست براي‌ رسيدن به قدرت و حکومت، به فريب و خدعه آلوده شود و به اين جهت بي‌ هيچ ترديد و شبهه‌اي‌ تصريح مي‌‌کند که تنها به کتاب خدا و سنت رسول اکرم(ص) و اجتهاد خودش عمل مي‌‌کند و شرط عبدالرحمن بن عوف را با قاطعيت مردود مي‌داند.(7)



چنين رفتاري‌ در نزد سياستمداران عادي‌، نوعي‌ ساده‌لوحي‌ و ضعف سياسي‌ شمرده مي‌ شود اما در نظر سياستمداران الهي‌ ـ که هدفي‌ عالي‌ و برتر از لذت و شهوت و معيشت و شهرت دارند ـ امري‌ شايسته و ستودني‌ و بلکه ضروري‌ و لازم و مطابق با اهداف متعالي‌ و اصول انساني‌ است و نهايت فطانت و بصيرت را نشان مي‌دهد.



«مغيره بن شعبه» از سياستمداران معروف عرب اما سياستمداري‌ شيطاني‌ است و نه سياستمدار الهي‌، به اين جهت، مثل «ماکياول» اعتقاد دارد که هدف، وسيله را توجيه مي‌کند و بر آن اساس عمل مي‌کند و به ديگران نيز توصيه مي‌نمايد. وي‌ در آغاز خلافت و امامت اميرالمؤمنين علي(ع) به نزد ايشان آمد و گفت: من اعتقاد دارم که بهتر است اکنون درباره معاويه هيچ سخني‌ نگويي‌ و هيچ اقدامي‌ ننمايي‌، بگذار فعلا باقي‌ باشد، وقتي‌ که حکومتت خوب استقرار يافت، آن وقت مي‌‌تواني‌ او را عزل کني‌. اميرالمؤمنين علي‌(ع) با قاطعيت اين نظر را رد کرد و فرمود: معناي‌ اين کار ـ سکوت ـ آن است که در اين مدت محدود، معاويه را صالح و شايسته مي‌ دانم، در حالي‌ که چنين نيست و من هرگز او را صالح نمي‌‌دانم و نمي‌توانم دروغ بگويم.(8)



استفاده از روش نامشروع به هيچ قيمتي‌ درست نيست و به بيان اميرالمؤمنين علي‌(ع): «... والله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاکها علي‌ إن اعصي‌ الله في‌ نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته...»(9)، به خدا سوگند! اگر اقليمهاي‌ هفت‌گانه با هر آنچه در زير آسمانهايش دارد، به من داده شود تا خدا را معصيت کنم و پوست جويي‌ را از مورچه‌اي‌ بگيرم، هرگز نمي‌ پذيرم و چنين کاري‌ را نمي‌ کنم... .



محدث عاليقدر، مرحوم حاج ميرزا حسين نوري‌ ـ رضوان الله عليه ـ به خوبي‌ توضيح داده است که قول به «جواز استفاده از دروغ در مقام عزاداري» خلاف ضرورت دين و مذهب است و اگر چنين امري‌ درست باشد، سبب آن مي‌‌گردد که بسياري‌ از محرمات الهي‌ تبديل به مباح و بلکه مستحب شود! در حالي‌ که حرمت افعالي‌ چون غيبت و... ابدي‌ است و تا قيامت باقي‌ است و از سويي‌ ديگر، طاعت و عبادت الهي‌ را هرگز نمي‌توان با چيزي‌ که سبب غضب و سخط خداست، به دست آورد و استحباب در جايي‌ مي‌آيد که اصل عمل جايز و مباح باشد و بنابر آنچه گذشت، براي‌ سوگواري‌ و عزاداري‌ بر شهادت حضرت سيدالشهدا(ع) نيز نمي‌توان از روش نامشروع مثل دروغ و... استفاده کرد.(10) در حماسه حسيني‌، گريه و گرياندني‌ ارزش دارد و سبب قرب الهي‌ است که از راه درست و شرعي‌ و مباح صورت پذيرد و هرگز با گناه، نمي‌توان به خداي‌ تعالي‌ تقرب جست و با معصيت نمي‌‌توان به فضيلتي‌ دست يافت.



پاسخ به سؤالي‌ که در آغاز مقاله مطرح شد و جمع‌بندي‌ و نتيجه‌گيري‌ از فرمايشات و سيره حضرت اميرالمؤمنين(ع) چنين مي‌ شود که: هدف، هرگز وسيله را توجيه نمي‌کند و بايد براي‌ رسيدن به اهداف، از ابزار و روشهاي‌ مباح و مشروع و مجاز استفاده کرد و طاعت و قرب و رضاي‌ الهي‌ را هرگز نمي‌‌توان با معصيت و گناه تحصيل نمود.



پي‌‌نوشت:



1ـ خداوندان انديشه سياسي‌، مايکل ب. فاستر، ترجمه دکترجواد شيخ الاسلامي‌، شرکت انتشارات علمي‌ و فرهنگي‌، ويراسته دوم، چاپ اول، تهران، 1373 ش، ج 1، ص 527ـ531.



2ـ بنا بر نقل استاد شهيد مرتضي‌ مطهري‌ در سيري‌ در سيره نبوي‌، انتشارات صدرا، چاپ دوم، 1366 ش، ص 92.



3ـ الفتوح لابن اعثم الکوفي‌، ج 4، ص 163 و صلح امام حسن(ع)، شيخ راضي‌ آل ياسين، ترجمه حضرت آيت‌الله سيدعلي‌ خامنه‌اي‌، انتشارات آسيا، چاپ اول، 1348 ش، ص 407.



4ـ نهج البلاغه صبحي‌ صالح و دشتي‌، خطبه 200 و فيض الاسلام، خطبه 191.



5ـ همان، خطبه 16.



6ـ همان، خطبه 126.



7ـ حيات فکري‌ وسياسي‌ امامان شيعه، رسول جعفريان، انتشارات انصاريان، چاپ اول، 1376 ش، ص 59.



8 ـ مروج الذهب، ج 2، ص 354ـ356 و نيز سيري‌ در سيره نبوي‌، ص 132



9ـ نهج البلاغه، خطبه 224.



10ـ لولو و مرجان، ص 183ـ187 و نيز ر.ک: حماسه حسيني‌، شهيد مطهري‌، ج 1، ص 19ـ52.





نقل از بازتاب



نظرات ديگران ( )

+ اين چنين نباشيم!
نويسنده: ايرج مرادي(شنبه 3/4/1385 ساعت 4:49 عصر)

بسم الله الرحمن الرحيم


امام علي (ع) در پاسخ مردي که از ايشان خواست تا موعظه­اش کند، فرمود:


از کساني مباش که بدون انجام اعمال صالحه، اميد به آخرت دارد و به آرزوي طولاني توبه را تاخير مي­اندازد. در دنيا مثل زاهدين حرف مي­زند، ولي در عمل همانند دنياطلبان عمل مي­کند. اگر از دنيا به او بدهند سير نمي شود و اگر از او بگيرند قناعت نمي کند.


از شکرگزاري نسبت به آنچه دريافت کرده عاجز است و به دنبال مال و ثروت بيشتر است. مردم را از کار زشت نهي مي­کند، ولي خود، همان را انجام مي دهد آنها را به کار خوب امر مي­کند، ولي خود انجام نمي­دهد. افراد نيکوکار را دوست مي­دارد ولي کارش با آنها سنخيت ندارد. با گنهکاران سرستيز دارد ولي خود يکي از آنهاست.


از مرگ بيزار است، زيرا که زياد گناه کرده و بر چيزي پايدار است که باعث کراهت او از مرگ شده است.


اگر بيمار شود همواره در ندامت است، و اگر سلامتي يابد، سرگرم خوشگذراني مي­گردد و به خاطر تندرستي گرفتار غرور مي­شود، و هنگام گرفتاري مايوس مي­گردد . وقتي مصيبتي به وي وارد مي­شود به زاري خدا را مي خواند و اگر اميدي به او روي آورد از حق بر مي­گردد، در حالي که اسير غرور است. اصولاً نفس اماره در انجام گمانها و توهمات بر او چيره است. و درباره آنچه که يقين دارد، در مسلط شدن بر نفس ضعيف است.


از گناهي که ديگري مرتکب مي شود نگران است و براي خود مزدي بيشتر از عملي که انجام داده اميدوار  مي باشد  وقتي بي نياز مي شود طغيان مي کند و فتنه بر پا مي دارد و وقتي ندار مي گردد مأيوس و سست مي شود.


چون کاري را انجام دهد ناقص به جا مي آورد و هر گاه درخواستي کند بسيار خواهد بود و چون شهوت بر او غلبه کرد گناه را مقدم دارد وتوبه را عقب اندازد و همين که رنجي به او رسد از دستورات شرع مقدس دوري جويد .


آنچه را مايه عبرت است توصيف مي کند ولي خود درس عبرت نمي­گيرد درموعظه کردن مردم مبالغه مي نمايد ولي خود موعظه نمي­شود.درگفتار خود را برتر از ديگران مي­داند ولي در عمل کم مي­گذارد. در پرداختن به امور فاني رغبت نشان مي­دهد  و مسائلي که باقي ماندني است، مسامحه مي­کند غنيمت را ضرر مي داند و ضرر را غنيمت مي شمارد، از مرگ مي ترسد و از فرصت استفاده نمي کند.


گناه ديگران را بزرگ مي پندارد و بيشتر از آن در باره خود کوچک فرض مي­کند و طاعت و بندگي خود را بزرگ مي پندارد و مانندش را براي ديگران کوچک مي شمارد و پس او بر مردم طعنه مي­زند و سر خود را کلاه مي گذارد و به خويش نيرنگ مي زند.


بيهوده گويي با ثروتمندان را بيشتر دوست مي دارد تا ياد خدا و ذکر حق را، با مستمندان به سود خود عليه ديگري حکم مي کند و براي ديگري  به ضرر خود رأي ندهد. مردم را راهنمايي کند  ولي همچنان در گمراهي است پس فرمان او را مي برند ، ولي او فرمان کسي را نمي برد. حق خود را تمام و کمال مي گيرد ولي حق ديگران را کامل نمي دهد در راهي غير از راه پروردگار خويش از بندگان خدا مي ترسد، اما در مورد بندگان خدا از خداي خويش ترسي ندارد.


« سيد شريف رضي که رضوان خدا بر او باد گويد: اگر در کتاب نهج البلاغه جز اين فرمايش نبود همان براي موعظه به جا و حکمت رسا و بينايي بيننده و پند دادن انديشه کننده کافي بود.»


 


 


 



نظرات ديگران ( )